تبليغاتX
یک لحظه روی پل






























یک لحظه روی پل

☂من فقط یه آرزو دارم اونم اینه که با تو باشم...اینکه یه روز بارونی زیر چترتوجاشم ☂

آخ آخ چه بارووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونی

اوا ببخشید سلام دوستان

جاتون خالی با آبجی کوچولوم تو حیاط زیر بارون دویدیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هنوز موهام خیسه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

معلم زبان فارسی ازمون خواسته بود یه متن ادبی در مورد بارون بنویسیم

حالا که تو حالو هواشم مینویسم:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد

پنجره را که می گشایم

دلگیری آسمان خاکستری نگاهم را به رازی که در دل خود نهفته است فرامیخواند

 منتظر بهانه ایست

بهانه ای برای شکستن بغض نهان خود

نگاهم که هوای باران میکند بغض آسمان شکسته میشود

ومرواریدهای دلتنگی اش را بر روی گونه هایم حس میکنم

و این اشک های اسمان دلتنگ است که بی مهابا بر لب های تشنه ی زمین

بوسه ی عشق و محبت می زند

گویی دستی نامرئی پیوندی عمیق میان آسمان بیتاب وزمین بیقرار ایجاد میکند

احساسی گنگ وعمیق در وجودم ایجاد میشود

گویا پنجره ی احساسم به جهانی دیگر گشوده میشود

جهانی  آرام و رویایی

که در آن تنها آرامش آسمان نگاه را مینوازد

وتنها بوی غریب پیوند خاک وباران به مشام میرسد

ودرآن میتوان تا نهایت آرامش دوید...

زیر باران...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد

خوب بود؟به نظر خودم بدک نشد میشه تحملش کرد

لطفا نظرتونو بگین برام مهمه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد


وای پس فردا سیزدهمه

باید بعدش بریم مدرسه

خدایا کمکم کن تو این سال جدید درسامو مثل همیشه خوب بفهمم و به اون معدل 19.74 ترم اول گند نزنم


IMG4UP



نوشته شده در جمعه 1391/01/11ساعت 20:5 توسط سحر |

سلام به همه ی دوستای مهربونم

قبل از هر چیزی سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم

امیدوارم سال 1391 براتون یکی از بهترین سالای زندگیتون باشه و لحظه به لحظه ش پر از خاطره های شیرین و دوست داشتنی شه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

در مورد سفر مشهدم باید بگم سفر خوبی نبود بلکه عالی بود

واقعا جای همتون خالی بود

خیالتون راحت باشه چون من همتونو دعا کردم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

راستی باید یه رفع سوء تفاهم کنم:

دوستای خوبم توجه کنید من نه عاشقم نه غمگین!

تو نظراتتون اکثرا این دو نکته رو یاد آوری کردین!

برعکس تصور شما من خیلی شیطون و بازیگوشم طوری که تو این 5 روزی که مشهد بودم سرپرست گروه از شیطنتام به ستوه اومده بود!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شعرا و متنای عاشقانمم اکثرا معنیش به خدا برمیگرده به استثنا چند تاشون مثل آپ قبلی که اونم بی منظور بود!

عیدتون مبارک

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد

زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.

نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ،

رسوایی است.


هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.

و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.

زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.

به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه

گیلاس.


زمین می گفت:زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.

و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.

و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها.

 چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.

بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.

رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک


برداشت و قلبش هزار پاره شد


و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.

عشق آتش است و دل آتشگاه.

اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.

زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.

راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب .

و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.

و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.

و جهان حیرت کرد.


IMG4UP


نوشته شده در یکشنبه 1390/12/28ساعت 15:29 توسط سحر |

پارسال این موقع خیلی ناراحت بودم...

ولی امسال خیلی خیلی خوشحالم به قدری که قابل توصیف نیست...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

قراره امسال منم برم مشهد با مدرسه

هم میتونم با دوستام باشم و خوش بگذرونم هم زیارت کنم و خودم سبک شم

همه ی اونایی که میشناسمو دعا میکنم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد


این همه حسود بودم و نمی‌دانستم به...

این همه حسود بودم و نمی دانستم

به نسیمی که از کنارت

موذیانه می گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار، که بی حیا نگاهت می کند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد٬ حسادت می کنم...

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بد بینم

طبیعت پر از نفس های آدمی است،

که مرا وادار می کند حسادت کنم

به تنهایی ام

به جهان

به خاطره ای دور از تو

IMG4UP


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/16ساعت 0:47 توسط سحر |

IMG4UP

1390/11/27

هیفدهمین سالگرد تولدم

تولدم مبارک...

جمله ی تلخ و شیرینیه...

مثل طعم روزایی که رفت و قدرشو ندونستم...

مثل فرصتایی که از دست دادم و ازشون فقط یه خاطره موند...

مثل همون خاطراتی که مرورشون انقدر عذاب آوره که با مرورشون بی اختیار با صدای بلند میگم

واااای چقدر ساده و احمق بودم

مثل اون ثانیه هایی که نزدیک شدنشون خدا رو ازم دور کرد

خدایا صدای قلبمو بشنو...

این منم من...

که دارم فریاد میزنم دستامو ول نکن و نذار بیشتر از این ازت دور شم

درسته یه زخما و دردایی تو وجودم هست که جز خودت همه ازش بی خبرن

درسته بعضی وقتا یه خلایی تو وجودم حس میکنم و دلم میخواد یکی صادقانه و عاشقانه دوسم داشته باشه و روی این زخما مرحم بذاره

ولی بازم میگم:

دور شدن از تو واسم شیرین ترین تجربه بود من رشته ی محبت بینمونو پاره کردم تا تو با دستای مهربونت اونو دوباره گره بزنی و بهم از قبل نزدیک تر شی

حالا که یه سال بزرگتر شدم و بهم فرصت جبران خطاهامو دادی کمکم کن تا به خودت نزدیک نزدیک شم

انقدر نزدیک که غرق انوار وجودت و مهربونیات شم...

خدایا دوست دارم ...دوسم داشته باش

خودت خوب میدونی روز تولدم ازت چه کادویی میخوام...

پس تکرار نمیکنم...

خوب دیگه درد و دلام تموم شد سبک شدم حالا بیاید وسط برقصید مثلا تولدمه ها

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اینم از گروه موسیقی:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حالا همگی بیاید وسط یوهووووووووووووووووووووووووووو:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خسته نباشید  بفرمایید شام:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تو این 17 سال یاد گرفتم باید تو لحظه زندگی کنم

مهم نیست گذشته چطور بوده...مهم اینه که گذشته

آینده رو میسازم...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 0:1 توسط سحر |

اینم از یه شعر بسیار زیبا از فروغ فرخزاد:


يك روز بلند آفتابي

در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها



چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جهان بي شكل

گوئي كه ترا به خواب ديدم



از تو تا من سكوت و حيرت

از من تا تو نگاه و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مي خواند به باغ سبز خورشيد



در ما تب تند بوسه مي سوخت

ما تشنة خون شور بوديم

در زورق آب هاي لرزان

بازيچة عطر و نور بوديم



مي زد, مي زد, درون دريا

از دلهرة فرو كشيدن

امواج, امواج ناشكيبا

در طغيان بهم رسيدن



دستانت را دراز كردي

چون جريان هاي بي سرانجام

لب هايت با سلام بوسه

ويران گشتند روي لب هام



يك لحظه تمام آسمان را

در هاله ئي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم



گوني كه نسيم داغ دوزخ

پيچيد ميان گيسوانم

چون قطره ئي از طلاي سوزان

عشق تو چكيد بر لبانم



آنگاه ز دوردست دريا

امواج بسوي ما خزيدند

بي آنكه مرا بخويش آرند

آرام ترا فرو كشيدند



پنداشتم آن زمان كه عطري

باز از گل خواب ها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مرمر آب ها تراشيد



پنداشتم آن زمان كه رازيست

در زاري و هايهاي دريا

شايد كه مرا بخويش مي خواند

در غربت خود, خداي دريا

IMG4UP
نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/13ساعت 14:37 توسط سحر |

داري بي همسفر مي ري، مسير اشتباهات و

غبار بي کسي پوشوند، تموم رد پاهات و

بيا برگردیم اون روزام و که، همديگرو داريم

کي گفته آخر خطيم، کي گفته آخر کاريم

تو دستات و تکون مي دي، همين جا آخر راهه

داريم از هم جدا مي شيم، داريم مي ريم تو بي راهه

مي ترسيدم از امروزي، که تو قلب کسي جا شي

دارم فردات و مي بينم، محاله با کسي باشي

داري از اول جاده، دوراهي رو نشون مي دي

از اين لحظه جدا مي شيم، تو دستات و تکون مي دي

حالا من موندم و سايه ام که از تنهايي بق کرده

من و اين نقطه ي پايان که دنيام و قرغ کرده

IMG4UP



« در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره،  روح را آهسته و در انزوا، مي خورد و مي خراشد. اين دردها

را نمي شود به کسي اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و


پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد


خودشان سعي مي کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقي بکنند. زيرا بشر هنوز چاره و دوايي

برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد

مخدره است. ولي افسوس که تاثير اين گونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت

درد مي افزايند....»
<<صادق هدایت>>
نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 16:9 توسط سحر |

سلام به دوستای گلم

بابت تاخیر طولانیم معذرت میخوام

اینم از یه داستان طنز

امیدوارم که خوشتون بیاد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید :


چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی

دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟


همایون لبخندی میزند و می گوید :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

چارلز با عصبانیت می گوید :

نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

همایون هم بی درنگ می گوید :

خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!

 
<<زیباترین خوی زن ، نجابت اوست . حکیم ارد بزرگ>>

نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت 13:37 توسط سحر |

امروز هوای دلم بارونی بود واسه همون از خدا خواستم بارون بیاد

وقتی از مدرسه اومدم نمازمو که خوندم رفتم کنار پنجره که نم نم بارونو رو صورتم حس کردم!!!


دوباره سر به سرم مي گذارد اين باران


به دست شعر ترم می سپارد اين باران

خدای من چه سر آغاز روشنی دارد

هميشه می شود آيا ببارد اين باران؟


من هیچوقت بنده ی خوبی برای خدا نبودم ولی اون همیشه خدا بوده!

هرچیزی رو که خواستم و براش تلاش کردمو بهم داده!

وااااااااااااااااااااای چقدر صدای بارون که به شیشه میخوره رو دوست دارم...

زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم


نو بگوییم و نو بیندیشیم

عادت کهنه را به هم بزنیم


و ز باران کمی بیاموزیم

که بباریم و حرف کم بزنیم


کم بباریم اگر ، ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم


چتر را تا کنیم و خیس شویم

لحظه ای پشت پا به غم بزنیم


سخن از عشق خود به خود زیباست

سخن عاشقانه ای به هم بزنیم


قلم زندگی به دست دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم


قطره ها در انتظار توأند

زیر باران بیا قدم بزنیم


اگه یه چیزیو از ته دل زیر بارون از خدا بخوای همیشه بهت میده

امیدوارم یه روزی زیر بارون همونی که همه منتظرشن بیاد و زمینو همراه بارون از هرچی ظلم پاک کنه

آخه بیچاره بارون تنهایی زورش به این همه کثیفی نمیرسه!


باران كه ببارد

با تمام وجود

زمزمه ات خواهم كرد

و با تمام وجود خواهم شكست

و نبودنت را

با باران خواهم باريد

آنقدر خواهم باريد

كه بيايي

با تو زير باران

كوچه ها را

آواز سرخواهيم داد

با تو زير باران

اگر كه بيايي!!!


IMG4UP

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/30ساعت 17:50 توسط سحر |

سلام به همه ی دوستای گلم

بابت تاخیر طولانیم ازتون معذرت میخوام

واقعا درسام سخت شده

ممنون از اونای که تو این مدت فراموشم نکردن

اینم از یه داستان کوتاه قشنگ:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد

لبخند

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.

هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.

او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد ...

و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند

و مردم از او کناره گیری می کردند.

قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد

و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر

اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد

که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند

او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت

و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی

خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار

خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد

نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با

دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به

دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و

لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و

با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل

آنها

آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر

او بخشیده بود!!!


IMG4UP


نوشته شده در جمعه 1390/08/20ساعت 20:3 توسط سحر |

قرار بود آپ نکنم

ولی غمی که تو دلمه وادارم کرد که بیام و بنویسم

امروز غم انگیز ترین روز زندگیم بود

مادر بزرگمو از دست دادم ولی هنوز باورم نمیشه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

امیدوارم حالا که خدا از ما گرفتتش و برد پیش خودش ببرش یه جای خوب

خدایا دلم تنگه واسه اون روزا که همگی دورش جمع میشدیم و بهمون نخودچی و کشمش میداد

دلم تنگه واسه مهربونیاش

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

واااااااااااااای دلم میخواد دوباره برگرده و یه دل سیر نگاش کنم

از وقتی مریض شد دیگه زندگی بهار نداشت

همش پایز بود

امروز صبحم که رفت پیش خدا زندگی زمستون شد

زمستونی که هر لحظش مثل جهنمه!!!!!!!!!!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

لطفا برای شادی روحش یه فاتحه بفرستید

آپلود سنتر عکس رایگان

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/05ساعت 13:23 توسط سحر |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

دوستای گلم دیگه پاییز اومد و مدرسه ها باز شد

منظورم اینه که دیگه نمیتونم زیاد آپ کنم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ولی قول میدم تا جایی که میتونم بیام و جواب نظرات شما دوستای عزیزمو بدم

امیدوارم همگی سال تحصیلی خوبی رو پیش رو داشته باشین

برای منم دعا کنیدکه تو درسام موفق شم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد


اینم یه شعر قشنگ از فروغ فرخزاد که درمورد پاییزه:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

از چهره طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

 پاییز ای مسافر خاک آلوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگهای مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه میدهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت ؟

جز سردی و ملال چه میبخشد

بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ای سرود خیال انگیز

پاییز ای ترانه محنت بار

پاییز ای تبسم افسرده

بر چهره طبیعت افسونکار


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد

البته ببخشید که غمگین بود!!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اینم یه عکس از پاییز:


IMG4UP

نوشته شده در شنبه 1390/07/02ساعت 13:51 توسط سحر |

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را و آدم هایی

را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می

خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های

شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره

دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز

نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون

و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند .سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت:

آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است .جغد گفت:

خدایا! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند .خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها

عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای و آن که

می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو

بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ .جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های

دنیا می خواند و آن کس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست


آپلود سنتر عکس رایگان

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/15ساعت 15:54 توسط سحر |

اولین روز بارونی...

فقط فهمیدم اونم بارونیه...

نداشتمش...

نه زیر چتر...

نه زیر بارون...

ولی پا به پای هم خیس _بارون میشدیم...

هنوز هم...

من اینجا...

او آنجا...

خیس_بارون و اب بازی -آسمون میشیم...
.
.
.
شعر بارون سر میدیم و مخندیم...
از ته دل...


آپلود سنتر عکس رایگان
نوشته شده در جمعه 1390/06/04ساعت 22:49 توسط سحر |

سلام دوستای گلم

امروز یه داستان جالب براتون گذاشتم


خودم که خیلی خوشم اومد خواستم شما هم بخونین



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد


اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم


گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟


گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟


گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده


با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش


گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت:
من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن


تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم


خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم


اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت


خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد


با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن


آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه


سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم


بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم


ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم


گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم


مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم


الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم


حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟



گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!


یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!!


هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم

 گفتم: پس چی؟


گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم

 گفتن: نه

گفتم: خارج چی؟

 و باز گفتند : نه!

 خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟


باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...ا


آپلود سنتر عکس رایگان
نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/26ساعت 21:29 توسط سحر |

اینم شعر بسیار زیبای حلقه از فروغ فرخزاد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری
 ششم www.pichak.net كليك كنيد

 حلقه

دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقة زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر

راز اين حلقه كه در چهره او
اين همه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت :
حلقة خوشبختي است ، حلقه زندگي است

همه گفتند : مبارك باشد
دختر گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سال ها رفت و شبي
زني افسرده – نظر كرد بر آن حلقة زر
ديد در نقش فروزندة او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته – هدر

زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي – اين حلقه كه در چهرة او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقة بردگي و بندگي است


آپلود سنتر عکس رایگان

!!!نظر یادتون نره!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/19ساعت 19:23 توسط سحر |


آخرين مطالب
» ☂ بارون بهاری☂
» سال نو مبارک
» هوراااااا میرم مشهد
» تولدم مبارک
» شعرفروغ فرخزاد
» دوراهی
» داستان کوتاه
» ☂بارون پاییز☂
» داستان کوتاه آموزنده
» مامان بزرگ رفت

Design By : Pichak