☂من فقط یه آرزو دارم اونم اینه که با تو باشم...اینکه یه روز بارونی زیر چترتوجاشم ☂
آخ آخ چه بارووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونی اوا ببخشید سلام دوستان جاتون خالی با آبجی کوچولوم تو حیاط زیر بارون دویدیم هنوز موهام خیسه معلم زبان فارسی ازمون خواسته بود یه متن ادبی در مورد بارون بنویسیم حالا که تو حالو هواشم مینویسم: پنجره را که می گشایم دلگیری آسمان خاکستری نگاهم را به رازی که در دل خود نهفته است فرامیخواند منتظر بهانه ایست بهانه ای برای شکستن بغض نهان خود نگاهم که هوای باران میکند بغض آسمان شکسته میشود ومرواریدهای دلتنگی اش را بر روی گونه هایم حس میکنم و این اشک های اسمان دلتنگ است که بی مهابا بر لب های تشنه ی زمین بوسه ی عشق و محبت می زند گویی دستی نامرئی پیوندی عمیق میان آسمان بیتاب وزمین بیقرار ایجاد میکند احساسی گنگ وعمیق در وجودم ایجاد میشود گویا پنجره ی احساسم به جهانی دیگر گشوده میشود جهانی آرام و رویایی که در آن تنها آرامش آسمان نگاه را مینوازد وتنها بوی غریب پیوند خاک وباران به مشام میرسد ودرآن میتوان تا نهایت آرامش دوید... زیر باران... خوب بود؟به نظر خودم بدک نشد میشه تحملش کرد لطفا نظرتونو بگین برام مهمه چترها را باید بست زیر باران باید رفت وای پس فردا سیزدهمه باید بعدش بریم مدرسه خدایا کمکم کن تو این سال جدید درسامو مثل همیشه خوب بفهمم و به اون معدل 19.74 ترم اول گند نزنم سلام به همه ی دوستای مهربونم قبل از هر چیزی سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم امیدوارم سال 1391 براتون یکی از بهترین سالای زندگیتون باشه و لحظه به لحظه ش پر از خاطره های شیرین و دوست داشتنی شه در مورد سفر مشهدم باید بگم سفر خوبی نبود بلکه عالی بود واقعا جای همتون خالی بود خیالتون راحت باشه چون من همتونو دعا کردم راستی باید یه رفع سوء تفاهم کنم: دوستای خوبم توجه کنید من نه عاشقم نه غمگین! تو نظراتتون اکثرا این دو نکته رو یاد آوری کردین! برعکس تصور شما من خیلی شیطون و بازیگوشم طوری که تو این 5 روزی که مشهد بودم سرپرست گروه از شیطنتام به ستوه اومده بود! شعرا و متنای عاشقانمم اکثرا معنیش به خدا برمیگرده به استثنا چند تاشون مثل آپ قبلی که اونم بی منظور بود! عیدتون مبارک زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار. رسوایی است. گیلاس. برداشت و قلبش هزار پاره شد پارسال این موقع خیلی ناراحت بودم... ولی امسال خیلی خیلی خوشحالم به قدری که قابل توصیف نیست... قراره امسال منم برم مشهد با مدرسه هم میتونم با دوستام باشم و خوش بگذرونم هم زیارت کنم و خودم سبک شم همه ی اونایی که میشناسمو دعا میکنم 1390/11/27 هیفدهمین سالگرد تولدم تولدم مبارک... جمله ی تلخ و شیرینیه... مثل طعم روزایی که رفت و قدرشو ندونستم... مثل فرصتایی که از دست دادم و ازشون فقط یه خاطره موند... مثل همون خاطراتی که مرورشون انقدر عذاب آوره که با مرورشون بی اختیار با صدای بلند میگم واااای چقدر ساده و احمق بودم مثل اون ثانیه هایی که نزدیک شدنشون خدا رو ازم دور کرد خدایا صدای قلبمو بشنو... این منم من... که دارم فریاد میزنم دستامو ول نکن و نذار بیشتر از این ازت دور شم درسته یه زخما و دردایی تو وجودم هست که جز خودت همه ازش بی خبرن درسته بعضی وقتا یه خلایی تو وجودم حس میکنم و دلم میخواد یکی صادقانه و عاشقانه دوسم داشته باشه و روی این زخما مرحم بذاره ولی بازم میگم: دور شدن از تو واسم شیرین ترین تجربه بود من رشته ی محبت بینمونو پاره کردم تا تو با دستای مهربونت اونو دوباره گره بزنی و بهم از قبل نزدیک تر شی حالا که یه سال بزرگتر شدم و بهم فرصت جبران خطاهامو دادی کمکم کن تا به خودت نزدیک نزدیک شم انقدر نزدیک که غرق انوار وجودت و مهربونیات شم... خدایا دوست دارم ...دوسم داشته باش خودت خوب میدونی روز تولدم ازت چه کادویی میخوام... پس تکرار نمیکنم... خوب دیگه درد و دلام تموم شد سبک شدم حالا بیاید وسط برقصید مثلا تولدمه ها اینم از گروه موسیقی: حالا همگی بیاید وسط یوهووووووووووووووووووووووووووو: خسته نباشید بفرمایید شام: تو این 17 سال یاد گرفتم باید تو لحظه زندگی کنم مهم نیست گذشته چطور بوده...مهم اینه که گذشته آینده رو میسازم... اینم از یه شعر بسیار زیبا از فروغ فرخزاد: در آبي بي كران دريا امواج ترا به من رساندند غبار بي کسي پوشوند، تموم رد پاهات و کي گفته آخر خطيم، کي گفته آخر کاريم داريم از هم جدا مي شيم، داريم مي ريم تو بي راهه مي ترسيدم از امروزي، که تو قلب کسي جا شي دارم فردات و مي بينم، محاله با کسي باشي از اين لحظه جدا مي شيم، تو دستات و تکون مي دي من و اين نقطه ي پايان که دنيام و قرغ کرده سلام به دوستای گلم بابت تاخیر طولانیم معذرت میخوام اینم از یه داستان طنز امیدوارم که خوشتون بیاد چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید : دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟ امروز هوای دلم بارونی بود واسه همون از خدا خواستم بارون بیاد وقتی از مدرسه اومدم نمازمو که خوندم رفتم کنار پنجره که نم نم بارونو رو صورتم حس کردم!!! دوباره سر به سرم مي گذارد اين باران من هیچوقت بنده ی خوبی برای خدا نبودم ولی اون همیشه خدا بوده! هرچیزی رو که خواستم و براش تلاش کردمو بهم داده! وااااااااااااااااااااای چقدر صدای بارون که به شیشه میخوره رو دوست دارم... زیر باران بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای به هم بزنیم عادت کهنه را به هم بزنیم که بباریم و حرف کم بزنیم عالمی را به چهره نم بزنیم لحظه ای پشت پا به غم بزنیم سخن عاشقانه ای به هم بزنیم زندگی را بیا رقم بزنیم زیر باران بیا قدم بزنیم اگه یه چیزیو از ته دل زیر بارون از خدا بخوای همیشه بهت میده امیدوارم یه روزی زیر بارون همونی که همه منتظرشن بیاد و زمینو همراه بارون از هرچی ظلم پاک کنه آخه بیچاره بارون تنهایی زورش به این همه کثیفی نمیرسه! باران كه ببارد با تمام وجود زمزمه ات خواهم كرد و با تمام وجود خواهم شكست و نبودنت را با باران خواهم باريد آنقدر خواهم باريد كه بيايي با تو زير باران كوچه ها را آواز سرخواهيم داد با تو زير باران اگر كه بيايي!!! سلام به همه ی دوستای گلم بابت تاخیر طولانیم ازتون معذرت میخوام واقعا درسام سخت شده ممنون از اونای که تو این مدت فراموشم نکردن اینم از یه داستان کوتاه قشنگ: لبخند در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. او دارای صورتی زشت و
کریه المنظر بود.
و مردم از او
کناره گیری می کردند. و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر
این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر که می توان آن را به
مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود
دور می کرد. سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی
در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و
زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه
ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و
دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد
با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس
انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد. لبخند
زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای
با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی
پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می
کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت. آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی
پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود!!! قرار بود آپ نکنم ولی غمی که تو دلمه وادارم کرد که بیام و بنویسم امروز غم انگیز ترین روز زندگیم بود مادر بزرگمو از دست دادم ولی هنوز باورم نمیشه امیدوارم حالا که خدا از ما گرفتتش و برد پیش خودش ببرش یه جای خوب خدایا دلم تنگه واسه اون روزا که همگی دورش جمع میشدیم و بهمون نخودچی و کشمش میداد دلم تنگه واسه مهربونیاش واااااااااااااای دلم میخواد دوباره برگرده و یه دل سیر نگاش کنم از وقتی مریض شد دیگه زندگی بهار نداشت همش پایز بود امروز صبحم که رفت پیش خدا زندگی زمستون شد زمستونی که هر لحظش مثل جهنمه!!!!!!!!!!!! لطفا برای شادی روحش یه فاتحه بفرستید سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم دیگه پاییز اومد و مدرسه ها باز شد منظورم اینه که دیگه نمیتونم زیاد آپ کنم ولی قول میدم تا جایی که میتونم بیام و جواب نظرات شما دوستای عزیزمو بدم امیدوارم همگی سال تحصیلی خوبی رو پیش رو داشته باشین برای منم دعا کنیدکه تو درسام موفق شم اینم یه شعر قشنگ از فروغ فرخزاد که درمورد پاییزه: از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را پاییز ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیز نهان داری جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری جز غم چه میدهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت ؟ جز سردی و ملال چه میبخشد بر جان دردمند من آغوشت ؟ در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پاییز ای سرود خیال انگیز پاییز ای ترانه محنت بار پاییز ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار البته ببخشید که غمگین بود!!!! اینم یه عکس از پاییز: جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها، با این آواز کمی بلرزد. روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند .سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است .جغد گفت: خدایا! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند .خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ .جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست اینم شعر بسیار زیبای حلقه از فروغ فرخزاد حلقه !!!نظر یادتون نره!!!
نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ،
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.
به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه
زمین می گفت:زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها.
چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.
بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.
عشق آتش است و دل آتشگاه.
اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.
راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب .
و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.
این همه حسود بودم و نمیدانستم به...
این همه حسود بودم و نمی دانستم
به نسیمی که از کنارت
موذیانه می گذرد
به چشم های آشنا و پر آزار، که بی حیا نگاهت می کند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد٬ حسادت می کنم...
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بد بینم
طبیعت پر از نفس های آدمی است،
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهایی ام
به جهان
به خاطره ای دور از تو
يك روز بلند آفتابي
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم كه ترا در آب ديدم
در غربت آن جهان بي شكل
گوئي كه ترا به خواب ديدم
از تو تا من سكوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد
ما را مي خواند مرغي از دور
مي خواند به باغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه مي سوخت
ما تشنة خون شور بوديم
در زورق آب هاي لرزان
بازيچة عطر و نور بوديم
مي زد, مي زد, درون دريا
از دلهرة فرو كشيدن
امواج, امواج ناشكيبا
در طغيان بهم رسيدن
دستانت را دراز كردي
چون جريان هاي بي سرانجام
لب هايت با سلام بوسه
ويران گشتند روي لب هام
يك لحظه تمام آسمان را
در هاله ئي از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگي را
در دايره هاي نور ديدم
گوني كه نسيم داغ دوزخ
پيچيد ميان گيسوانم
چون قطره ئي از طلاي سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا
امواج بسوي ما خزيدند
بي آنكه مرا بخويش آرند
آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطري
باز از گل خواب ها تراويد
يا دست خيال من تنت را
از مرمر آب ها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست
در زاري و هايهاي دريا
شايد كه مرا بخويش مي خواند
در غربت خود, خداي دريا
« در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره، روح را آهسته و در انزوا، مي خورد و مي خراشد. اين دردها
را نمي شود به کسي اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و
پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد
خودشان سعي مي کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقي بکنند. زيرا بشر هنوز چاره و دوايي
برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد
مخدره است. ولي افسوس که تاثير اين گونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت
درد مي افزايند....»
<<صادق هدایت>>
چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی
همایون لبخندی میزند و می گوید :
ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!
چارلز با عصبانیت می گوید :
نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!
همایون هم بی درنگ می گوید :
خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!
<<زیباترین خوی زن ، نجابت اوست . حکیم ارد بزرگ>>
به دست شعر ترم می سپارد اين باران
خدای من چه سر آغاز روشنی دارد
هميشه می شود آيا ببارد اين باران؟
نو بگوییم و نو بیندیشیم
و ز باران کمی بیاموزیم
کم بباریم اگر ، ولی همه جا
چتر را تا کنیم و خیس شویم
سخن از عشق خود به خود زیباست
قلم زندگی به دست دل است
قطره ها در انتظار توأند
آنها
امروز یه داستان جالب براتون گذاشتم
خودم که خیلی خوشم اومد خواستم شما هم بخونین

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت:من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم
گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم
گفتن: نه
گفتم: خارج چی؟
و باز گفتند : نه!
خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...ا
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقة زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اين همه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت :
حلقة خوشبختي است ، حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دختر گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سال ها رفت و شبي
زني افسرده – نظر كرد بر آن حلقة زر
ديد در نقش فروزندة او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته – هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي – اين حلقه كه در چهرة او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقة بردگي و بندگي است
| Design By : Pichak |




















